|
هميشه با تو
امشب از آسمان ديده ي تو روي شعرم ستاره مي بارد در سکوت سپيد کاغذ ها پنجه هايم جرقه مي کارد شعر دوانه ي بت آلودم شرمگين از شيار خواهش ها پيکرش را دوباره مي سوزد عطش جاودان آتش ها آري ... آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست ..... آه ... بگذار گم شوم در تو کس نيابد دگر نشانه ي من روح سوزان و آه مرطوب بوزد بر تن ترانه من آه ... بگذار زين دريچه باز خفته در پرنيان روياها با پر روشني سفر گيرم بگذرم از حصار دنياها داني از زندگي چه مي خواهم من با تو باشم ، تو ، پاي تا سر تو زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو ، بار ديگر تو آنچه در من نهفته ، درياييست کي توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين طوفاني کاش ياراي گفتنم باشد بس که لبريزم از تو مي خواهم بدوم در ميان صحراها سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج درياها بس که لبريزم از تو ، مي خواهم چون غباري ز خود فروريزم زير پاي تو سر نهم آرام به سبک سايه ي تو آويزم آري ... آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست
چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم
سلام عزیز دلم که از پیشم رفتی هان؟ عزیز دلم امروز به مامانت دروغ گفتم اومدی به خوابم و ازم خواستی بهش بگم گریه نکنه ای کاش من هر چه زودتر میمردم اونوقت می تونستم بیام پیشتو تولدتو جشن بگیرم
پس از مرگت نیز برای جسدت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزی كه خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم ! میدانی چرا ؟ برای اینكه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم . میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی تا همیشه . تو دیگر تنها نیستی ، خانه ای خواهم ساخت برایت ، از استخوانهایم ، برایش ستون و از پوستم برایش سقفی ، قلبم را با برق شكاف میان سینه هایت میشكافم و از گرمی خون رگهایم برای شبهای تاریك تنهاییت آتشی می افروزم و تا همیشه در كنارت میسوزم تا همیشه و در عوض فقط از تو میخواهم گونه های خیسم را پاك كنی ...
من خواب ديده ام که کسي ميآيد من خواب يک ستاره ي قرمز ديدهام و پلک چشمم هي ميپرد و کفشهايم هي جفت ميشوند و کور شوم اگر دروغ بگويم من خواب آن ستاره ي قرمز را وقتي که خواب نبودم ديده ام کسي ميآيد کسي ميآيد کسي ديگر کسي بهتر کسي که مثل هيچکس نيست، مثل پدر نيست ، مثل انسي نيست ، مثل يحيي نيست ، مثل مادر نيست و مثل آن کسي است که بايد باشد و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت امام زمان هم روشنتر و از برادر سيدجواد هم که رفته است و رخت پاسباني پوشيده است نميترسد و از خود سيدجواد هم که تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست نميترسد و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نمازصدايش ميکند يا قاضي القضات است يا حاجت الحاجات است و ميتواند تمام حرفهاي سخت کتاب کلاس سوم را با چشمهاي بسته بخواند و ميتواند حتي هزار را بي آنکه کم بيآورد از روي بيست ميليون بردارد و ميتواند از مغازه ي سيدجواد ، هرچه که لازم دارد ، جنس نسيه بگيرد و ميتواند کاري کند که لامپ "الله " که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود . دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود آخ .... چقدر روشني خوبست چقدر روشني خوبست و من چقدر دلم ميخواهد که يحيي يک چارچرخه داشته باشد و يک چراغ زنبوري و من چقدر دلم ميخواهد که روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم و دور ميدان محمديه بچرخم آخ ..... چقدر دور ميدان چرخيدن خوبست چقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست چقدر باغ ملي رفتن خوبست چقدر سينماي فردين خوبست و من چقدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم ميآيد و من چقدر دلم ميخواهد که گيس دختر سيد جواد را بکشم چرا من اينهمه کوچک هستم که در خيابانها گم ميشوم چرا پدر که اينهمه کوچک نيست و در خيابانها گم نميشود کاري نميکند که آنکسي که بخواب من آمده است ، روز آمدنش را جلو بيندازد و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونيست و آب حوضشان هم خونيست و تخت کفشهاشان هم خونيست چرا کاري نميکنند چرا کاري نميکنند چقدر آفتاب زمستان تنبل است من پله هاي يشت بام را جارو کرده ام و شيشه هاي پنجره را هم شستهام . چرا پدر فقط بايد در خواب ، خواب ببيند من پله هاي يشت بام را جارو کرده ام و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام . کسي ميآيد کسي ميآيد کسي که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در صدايش با ماست کسي که آمدنش را نميشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت کسي که زير درختهاي کهنه ي يحيي بچه کرده است و روز به روز بزرگ ميشود، بزرگ ميشود کسي که از باران ، از صداي شرشر باران ، از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي کسي که از آسمان توپخانه در شب آتش بازي ميآيد و سفره را ميندازد و نان را قسمت ميکند و پپسي را قسمت ميکند و باغ ملي را قسمت ميکند و شربت سياه سرفه را قسمت ميکند و روز اسم نويسي را قسمت ميکند و نمره ي مريضخانه را قسمت ميکند و چکمه هاي لاستيکي را قسمت ميکند و سينماي فردين را قسمت ميکند درختهاي دختر سيد جواد را قسمت ميکند و هرچه را که باد کرده باشد قسمت ميکند و سهم ما را ميدهد من خواب ديده ام ...
شعر عاشقانه ی ابدی
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم! شعری از اعماق جان٫ که مرا به یاد تو آورد...... شعری که همیشه با تو بماند.
بگذار تا دوباره شود لبريز چشمان من ز دانهء شبنمها رفتم ز خود که پرده در اندازم از چهرپاک حضرت مريم ها بگسسته ام ز ساحل خوشنامي در سينه ام ستارهء طوفانست پروازگاه شعلهء خشم من دردا،فضاي تيرهء زندانست من تکيه داده ام بدري تاريک پيشاني فشرده ز دردم را ميسايم از اميد بر اين در باز انگشتهاي نازک و سردم را
اين شعر را براي تو ميگويم در يک غروب تنهء تابستان در نيمه هاي اين ره شوم آغاز در کهنه گور اين غم بي پايان اين آخرين ترانه لالائيست در پاي گاهوارهء خواب تو باشد که بانگ وحشي اين فرياد پيچد در آسمان شباب تو بگذار سايهء من سرگردان از سايهء تو، دور و جدا باشد روزي به هم رسيم که گر باشد کس بين ما،نه غير خدا باشد من تکيه داده ام به دري تاريک پيشاني فشرده ز دردم را ميسايم از اميد بر اين در باز انگشتهاي نازک و سردم را آن داغ ننگ خورده که ميخنديد بر طعنه هاي بيهده،من بودم گفتم: که بانگ هستي خود باشم اما دريغ و درد که "زن" بودم چشمان بيگناه تو چون لغزد بر اين کتاب درهم بي آغاز عصيان ريشه دار زمانها را بيني شگفته در دل هر آواز اينجا ستاره ها همه خاموشند اينجا فرشته ها همه گريانند اينجا شکوفه هاي گل مريم بيقدرتر ز خار بيابانند اينجا نشسته بر سر هر راهي ديو دروغ و ننگ و رياکاري در آسمان تيره نميبينم نوري ز صبح روشن بيداري
ديدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگه گفته بودم از من و هرچه در من نهان بود ميرميدي ميرهيدي يادم آمد که روزي در اين راه ناشکيبا مرا در پي خويش ميکشيدي ميکشيدي آخرين بار آخرين بار آخرين لحظهء تلخ ديدار سر به سر پوچ ديدم جهان را باد ناليد و من گو کردم خش خش برگهاي خزان را باز خواندي باز راندي باز بر تخت عاجم نشاندي باز در کام موجم کشاندي گرچه در پرنيان غمي شوم سالها در دلم زيستي تو آه،هرگز ندانستم از عشق چيستس تو کيستي تو
در آنجا ، بر فراز قلهء کوه دو پايم خسته از رنج دويدن به خود گفتم که در اين اوج ديگر صدايم را خدا خواهد شنيدن بسوي ابرهاي تيره پرزد نگاه روشن اميدوارم ز دل فرياد کردم کاي خداوند من او را دوست دارم ، دوست دارم صدايم رفت تا اعماق ظلمت بهم زد خواب شوم اختران را غبارآلوده و بيتاب کوبيد در زرين قصر آسمان را ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگين را کشيدند زطوفان صداي بي شکيبم بخود لرزيده، در ابري خزيدند ستونها همچو ماران پيچ در پيچ درختان در مه سبزي شناور صدايم پيکرش را شستشو داد ز خاک ره،درون حوض کوثر خدا در خواب رؤيا بار خود بود بزير پلکها پنهان نگاهش صدايم رفت و با اندوه ناليد ميان پرده هاي خوابگاهش ولي آن پلکهاي نقره آلود دريغا،تا سحر گه بسته بودند سبک چون گوش ماهي هاي ساحل به روي ديده اش بنشسته بودند صدا صد بار نوميدانه برخاست که عاصي گردد و بر وي بتازد صدا ميخواست تا با پنجه خشم حرير خواب او را پاره سازد صدا فرياد ميزد از سر درد بهم کي ريزد اين خواب طلائي ؟ من اينجا تشنهء يک جرعه مهر تو آنجا خفته بر تخت خدائي مگر چندان تواند اوج گيرد صدائي دردمند و محنت آلود؟ چو صبح تازه از ره باز آمد صدايم از "صدا" ديگر تهي بود ولي اينجا بسوي آسمانهاست هنوز اين ديده اميدوارم خدايا اين صدا را مي شناسي؟ من او را دوست دارم ، دوست دارم
در آنجا ، بر فراز قلهء کوه دو پايم خسته از رنج دويدن به خود گفتم که در اين اوج ديگر صدايم را خدا خواهد شنيدن بسوي ابرهاي تيره پرزد نگاه روشن اميدوارم ز دل فرياد کردم کاي خداوند من او را دوست دارم ، دوست دارم صدايم رفت تا اعماق ظلمت بهم زد خواب شوم اختران را غبارآلوده و بيتاب کوبيد در زرين قصر آسمان را ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگين را کشيدند زطوفان صداي بي شکيبم بخود لرزيده، در ابري خزيدند ستونها همچو ماران پيچ در پيچ درختان در مه سبزي شناور صدايم پيکرش را شستشو داد ز خاک ره،درون حوض کوثر خدا در خواب رؤيا بار خود بود بزير پلکها پنهان نگاهش صدايم رفت و با اندوه ناليد ميان پرده هاي خوابگاهش ولي آن پلکهاي نقره آلود دريغا،تا سحر گه بسته بودند سبک چون گوش ماهي هاي ساحل به روي ديده اش بنشسته بودند صدا صد بار نوميدانه برخاست که عاصي گردد و بر وي بتازد صدا ميخواست تا با پنجه خشم حرير خواب او را پاره سازد صدا فرياد ميزد از سر درد بهم کي ريزد اين خواب طلائي ؟ من اينجا تشنهء يک جرعه مهر تو آنجا خفته بر تخت خدائي مگر چندان تواند اوج گيرد صدائي دردمند و محنت آلود؟ چو صبح تازه از ره باز آمد صدايم از "صدا" ديگر تهي بود ولي اينجا بسوي آسمانهاست هنوز اين ديده اميدوارم خدايا اين صدا را مي شناسي؟ من او را دوست دارم ، دوست دارم
|
About![]()
عادلم Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1385 Links
يك وبلاگ زيبا |