تبليغاتX
عادل دوستت دارم

عادل دوستت دارم

عادل عشق منه تا همیشه

زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست.(ارد بزرگ)

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت17:19توسط عاشق عادل | |

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت19:28توسط عاشق عادل | |

زيبارويي که مي داند زيبايي ماندني نيست پرستيدني ست / ارد بزرگ

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت19:22توسط عاشق عادل | |

 

هميشه با تو
با تو بوده ام ، هميشه و در همه جا
با تو نفس کشيده ام ، با چشمان تو ديده ام
مرا از تو گريزي نيست ،
چنانکه جسم را از روح و زمين را از اسمان و درخت را از افتاب
تو دليل من براي حيات بودي و هستي
و چنان با این دليل زيسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستي
پاسخ من به اغاز و پايان زندگي اين است : « هميشه با تو

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت16:31توسط عاشق عادل | |

امشب از آسمان ديده ي تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سکوت سپيد کاغذ ها

پنجه هايم جرقه مي کارد

شعر دوانه ي بت آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيکرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

آري ... آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

که همين دوست داشتن زيباست

.....

آه ... بگذار گم شوم در تو

کس نيابد دگر نشانه ي من

روح سوزان و آه مرطوب

بوزد بر تن ترانه من

آه ... بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان روياها

با پر روشني سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه مي خواهم

من با تو باشم ، تو ، پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

بار ديگر تو ، بار ديگر تو

آنچه در من نهفته ، درياييست

کي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفاني

کاش ياراي گفتنم باشد

بس که لبريزم از تو مي خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج درياها

بس که لبريزم از تو ، مي خواهم

چون غباري ز خود فروريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبک سايه ي تو آويزم

آري ... آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

که همين دوست داشتن زيباست

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت20:59توسط عاشق عادل | |

 

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم


ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم


تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
من هم ستونی در کنار قامتت باشم


از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم


سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم


زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم


صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون اینه در خدمتت باشم


در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت13:39توسط عاشق عادل | |

سلام عزیز دلم

امروز سومین سال تولد توستView Full Size Image

که از پیشم رفتی

ببینم؟بهاربيست                   www.bahar-20.com

پیش خدا کی واست تولد میگیرهبهاربيست                   www.bahar-20.com

هان؟

الهی من فدات بشمبهاربيست                   www.bahar-20.com

عزیز دلم

امروز به مامانت دروغ گفتم اومدی به خوابم و ازم خواستی بهش بگم

 گریه نکنه

ای کاش من هر چه زودتر میمردم

اونوقت می تونستم بیام پیشتو تولدتو جشن بگیرمبهاربيست                   www.bahar-20.com

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت20:40توسط عاشق عادل | |

 پس از مرگت نیز برای جسدت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزی كه خداوند تو را می آفرید از او زمان مرگت را پرسیدم ! میدانی چرا ؟ برای اینكه پیش از تو بمیرم و هیچ گاه مرگت را نبینم . میخواهم تا همیشه برایم زنده باشی تا همیشه .  تو دیگر تنها نیستی ، خانه ای خواهم ساخت برایت ، از استخوانهایم ، برایش ستون و از پوستم برایش سقفی ، قلبم را با برق شكاف میان سینه هایت میشكافم و از گرمی خون رگهایم برای شبهای تاریك تنهاییت آتشی می افروزم و تا همیشه در كنارت میسوزم تا همیشه و در عوض فقط از تو میخواهم گونه های خیسم را پاك كنی ...

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت15:12توسط عاشق عادل | |

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت15:10توسط عاشق عادل | |

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت19:27توسط عاشق عادل | |

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت19:26توسط عاشق عادل | |

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت19:25توسط عاشق عادل | |

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت19:24توسط عاشق عادل | |

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت19:23توسط عاشق عادل | |

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت0:39توسط عاشق عادل | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت20:22توسط عاشق عادل | |

من خواب ديده ام که کسي ميآيد

من خواب يک ستاره ي قرمز ديده‌ام

و پلک چشمم هي ميپرد

و کفشهايم هي جفت ميشوند

و کور شوم

اگر دروغ  بگويم

من خواب آن ستاره ي قرمز را

وقتي  که خواب نبودم ديده ام

کسي ميآيد

کسي ميآيد

کسي ديگر

کسي بهتر

کسي که مثل هيچکس نيست، مثل پدر نيست ، مثل انسي

نيست ، مثل يحيي نيست ، مثل مادر نيست

و مثل آن کسي است که بايد باشد

و قدش از درختهاي خانه ي معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشنتر

و از برادر سيدجواد هم

که رفته است

و رخت پاسباني پوشيده است نميترسد

و از خود سيدجواد هم که تمام اتاقهاي منزل ما

مال اوست نميترسد

و اسمش آنچنانکه مادر

در اول نماز  و در آخر نمازصدايش ميکند

يا قاضي القضات است 

يا حاجت الحاجات است 

و ميتواند

تمام حرفهاي سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهاي بسته بخواند

و ميتواند حتي هزار را

بي آنکه کم بيآورد از روي بيست ميليون بردارد

و ميتواند از مغازه ي سيدجواد ، هرچه که لازم دارد ،

جنس نسيه بگيرد

و ميتواند کاري کند که لامپ "الله "

که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .

دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان

روشن شود

آخ ....

چقدر روشني خوبست

چقدر روشني خوبست

و من چقدر دلم ميخواهد

که يحيي

يک چارچرخه داشته باشد

و يک چراغ زنبوري

و من چقدر دلم ميخواهد

که روي چارچرخه ي يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها

بنشينم

و دور ميدان محمديه بچرخم

آخ .....

چقدر دور ميدان چرخيدن  خوبست

چقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست

چقدر باغ ملي رفتن خوبست

چقدر سينماي فردين خوبست

و من چقدر از همه ي چيزهاي خوب خوشم  ميآيد

و من چقدر دلم ميخواهد

که گيس دختر سيد جواد را بکشم

 

 

چرا من اينهمه کوچک هستم

 که در خيابانها گم ميشوم 

چرا پدر که اينهمه کوچک نيست

و در خيابانها گم نميشود

کاري نميکند که آنکسي که بخواب من آمده است ، روز

آمدنش را جلو بيندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونيست

و آب حوضشان هم خونيست

و تخت کفشهاشان هم خونيست

چرا کاري نميکنند

چرا کاري نميکنند

 

 چقدر آفتاب زمستان تنبل است

 

من پله هاي  يشت بام را جارو کرده ام

و شيشه هاي پنجره را هم شستهام .

چرا پدر فقط بايد

در خواب ، خواب ببيند

 

 

من پله هاي  يشت بام را جارو کرده ام

و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام .

 

 

کسي ميآيد

کسي ميآيد

کسي که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در

صدايش با ماست

 

 

کسي که آمدنش  را

نميشود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسي که زير درختهاي  کهنه ي  يحيي بچه کرده است

و روز به  روز

 بزرگ  ميشود،  بزرگ ميشود

کسي که از باران ، از صداي شرشر باران ، از ميان پچ و پچ

گلهاي اطلسي

 

کسي که از آسمان توپخانه در شب آتش بازي ميآيد

و سفره را ميندازد

و نان را قسمت ميکند

و پپسي را قسمت ميکند

و باغ ملي را قسمت ميکند

و شربت سياه سرفه را قسمت ميکند

و روز اسم نويسي را قسمت ميکند

و نمره ي مريضخانه را قسمت ميکند

و چکمه هاي لاستيکي را قسمت ميکند

و سينماي فردين را قسمت ميکند

درختهاي دختر سيد جواد را قسمت ميکند

و هرچه را که باد کرده باشد  قسمت ميکند

و سهم ما را ميدهد

من خواب ديده ام ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت23:39توسط عاشق عادل | |

زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست.(ارد بزرگ)

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت13:43توسط عاشق عادل | |

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت0:51توسط عاشق عادل | |

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت0:46توسط عاشق عادل | |

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت13:45توسط عاشق عادل | |

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت13:44توسط عاشق عادل | |

 

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت18:26توسط عاشق عادل | |

http://aycu31.webshots.com/image/44510/2001819725387170947_rs.jpg

 

نبود تو

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت10:58توسط عاشق عادل | |

شعر عاشقانه ی ابدی

اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم

این شعر تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقی که من دیگر نباشم

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر عاشقانه

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!

شعری از اعماق جان٫

که مرا به یاد تو آورد......

شعری که همیشه با تو بماند.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت10:54توسط عاشق عادل | |

بگذار تا دوباره شود لبريز

چشمان من ز دانهء شبنمها

رفتم ز خود که پرده در اندازم

از چهرپاک حضرت مريم ها

 

 

بگسسته ام ز ساحل خوشنامي

در سينه ام ستارهء طوفانست

پروازگاه شعلهء خشم  من

دردا،فضاي تيرهء زندانست

 

 

من تکيه داده ام بدري تاريک

پيشاني فشرده ز دردم را

ميسايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازک و سردم را

 

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت0:31توسط عاشق عادل | |

                                                        

 

اين شعر را براي تو ميگويم

در يک غروب تنهء تابستان

در نيمه هاي اين ره شوم آغاز

در کهنه گور اين غم بي پايان

 

 

اين آخرين ترانه لالائيست

در پاي گاهوارهء خواب تو

باشد که بانگ وحشي اين فرياد

پيچد در آسمان شباب تو

 

 

بگذار سايهء من سرگردان

از سايهء تو، دور و جدا باشد

روزي به هم رسيم که گر باشد

کس بين ما،نه غير خدا باشد

 

 

من تکيه داده ام به دري تاريک

پيشاني فشرده ز دردم را

ميسايم از اميد بر اين در باز

انگشتهاي نازک و سردم را

 

 

آن داغ ننگ خورده که ميخنديد

بر طعنه هاي بيهده،من بودم

گفتم: که بانگ هستي خود باشم

اما دريغ و درد که "زن" بودم

 

 

چشمان بيگناه تو چون لغزد

بر اين کتاب درهم بي آغاز

عصيان ريشه دار زمانها را

بيني شگفته در دل هر آواز

 

 

اينجا ستاره ها همه خاموشند

اينجا فرشته ها همه گريانند

اينجا شکوفه هاي گل مريم

بيقدرتر ز خار بيابانند

 

 

اينجا نشسته بر سر هر راهي

ديو دروغ و ننگ و رياکاري

در آسمان تيره نميبينم

نوري ز صبح روشن بيداري

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت0:30توسط عاشق عادل | |

 

ديدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودم

 

از من و هرچه در من نهان بود

ميرميدي

ميرهيدي

يادم آمد که روزي در اين راه

ناشکيبا مرا در پي خويش

ميکشيدي

ميکشيدي

آخرين بار

آخرين بار

آخرين لحظهء تلخ ديدار

سر به سر پوچ ديدم جهان را

باد ناليد و من گو کردم

خش خش برگهاي خزان را

 

 

باز خواندي

باز راندي

باز بر تخت عاجم نشاندي

باز در کام موجم کشاندي

گرچه در پرنيان غمي شوم

 

 

سالها در دلم زيستي تو

آه،هرگز ندانستم از عشق

چيستس تو

کيستي تو

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت0:29توسط عاشق عادل | |

در آنجا ، بر فراز قلهء کوه

دو پايم خسته از رنج دويدن

به خود گفتم که در اين اوج ديگر

صدايم را خدا خواهد شنيدن

بسوي ابرهاي تيره پرزد

نگاه روشن اميدوارم

ز دل فرياد کردم کاي خداوند

من او را دوست دارم ، دوست دارم

صدايم رفت تا اعماق ظلمت

بهم زد خواب شوم اختران را

غبارآلوده و بيتاب کوبيد

در زرين قصر آسمان را

ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگين را کشيدند

زطوفان صداي بي شکيبم

بخود لرزيده، در ابري خزيدند

ستونها همچو ماران پيچ در پيچ

درختان در مه سبزي شناور

صدايم پيکرش را شستشو داد

ز خاک ره،درون حوض کوثر

خدا در خواب رؤيا بار خود بود

بزير پلکها پنهان نگاهش

صدايم رفت و با اندوه ناليد

ميان پرده هاي خوابگاهش

ولي آن پلکهاي نقره آلود

دريغا،تا سحر گه بسته بودند

سبک چون گوش ماهي هاي ساحل

به روي ديده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نوميدانه برخاست

که عاصي گردد و بر وي بتازد

صدا ميخواست تا با پنجه خشم

حرير خواب او را پاره سازد

صدا فرياد ميزد از سر درد

بهم کي ريزد اين خواب طلائي ؟

من اينجا تشنهء يک جرعه مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدائي

مگر چندان تواند اوج گيرد

صدائي دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدايم از "صدا" ديگر تهي بود

ولي اينجا بسوي آسمانهاست

هنوز اين ديده اميدوارم

خدايا اين صدا را مي شناسي؟

من او را دوست دارم ، دوست دارم

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت0:27توسط عاشق عادل | |

996.gif

در آنجا ، بر فراز قلهء کوه

دو پايم خسته از رنج دويدن

به خود گفتم که در اين اوج ديگر

صدايم را خدا خواهد شنيدن

بسوي ابرهاي تيره پرزد

نگاه روشن اميدوارم

ز دل فرياد کردم کاي خداوند

من او را دوست دارم ، دوست دارم

صدايم رفت تا اعماق ظلمت

بهم زد خواب شوم اختران را

غبارآلوده و بيتاب کوبيد

در زرين قصر آسمان را

ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگين را کشيدند

زطوفان صداي بي شکيبم

بخود لرزيده، در ابري خزيدند

ستونها همچو ماران پيچ در پيچ

درختان در مه سبزي شناور

صدايم پيکرش را شستشو داد

ز خاک ره،درون حوض کوثر

خدا در خواب رؤيا بار خود بود

بزير پلکها پنهان نگاهش

صدايم رفت و با اندوه ناليد

ميان پرده هاي خوابگاهش

ولي آن پلکهاي نقره آلود

دريغا،تا سحر گه بسته بودند

سبک چون گوش ماهي هاي ساحل

به روي ديده اش بنشسته بودند

صدا صد بار نوميدانه برخاست

که عاصي گردد و بر وي بتازد

صدا ميخواست تا با پنجه خشم

حرير خواب او را پاره سازد

صدا فرياد ميزد از سر درد

بهم کي ريزد اين خواب طلائي ؟

من اينجا تشنهء يک جرعه مهر

تو آنجا خفته بر تخت خدائي

مگر چندان تواند اوج گيرد

صدائي دردمند و محنت آلود؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدايم از "صدا" ديگر تهي بود

ولي اينجا بسوي آسمانهاست

هنوز اين ديده اميدوارم

خدايا اين صدا را مي شناسي؟

من او را دوست دارم ، دوست دارم

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت15:42توسط عاشق عادل | |