کی می شه من بخونم یه ترانه واسه تو
تو زلال عاشقی بشم بهانه واسه تو
قفل بی صدایی رو بشکنم و داد بزنم
بگم عاشق تو و چشمای ناز تو منم
روز و شب به انتظارت می شینم تا که بیای
هر زمستونو بهارو می بینم تا که بیای
مث ابرای بهاری نم بارون می زنم
همه گل ها می دونن چش به راه تو منم
آخه با تو زندگی زیبا می شه عزیز من
تو بهار آرزو حرف جدایی رو نزن
دوس دارم که قلب تو دریایی و آبی باشه
آسمون قلب تو همیشه آفتابی باشه

کنار پنجره می آیم
نسیم تبسم تو جاریست
قاصدکها آمده اند
در رقص باد و یاد
سبز
سپید
سرخ...
و این آخرین قاصدک
چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!
****
می خوانمت
با هفت زبان
در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای
سرشار از تکلم درخت و آفتاب
سرشار از تنفس آینه و عود
سرشار از بلوغ آسمان
و من هر چه می آیم
به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم
می خواهم در بیرنگی گم شوم
****
نمی دانم
شابد به نسیمی که صبح گاه
در سایه روشن حسرت و لبخند
از کنار دستهایت عبور کرد
می اندیشی
و من به آن بادبادکی فکر می کنم
که در سپیده دم ستاره و اسپند
در نگاه زلال تو تخم گذاشت
و تو نم نم
در تنهایی و ماه
ناپدید شدی
و تنها رد پایت
در امتداد مسیرهای خیس بی پایان
جا ماند
****
جای تامل نیست
قاصدکها آمده اند
و تو در سرود خلسه و خاکستر
ناپیدا شده ای
و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم
و به انتظار شب بوها
که در بهاری زرد
به شکوفه نشست
****
نمی دانم کدام پرنده
در نبض مدادهایت جاری بود
که هیچ کاغذی
در وسعت حجم آن نگنجید
راستی نگفتی کدام باد
بادبادکهایت را با خود برد
****
پنجره را می بندم
خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود
و آفتابگردان نگاه تو
در آسمان هشتم
ناتمام ادامه دارد
و من
به یاد آن پرنده ای می افتم
که صبح
در متن بلوغ و آفتاب
ناپیدا گم شد
ناپیدا گم شد.
کی می شه من بخونم یه ترانه واسه تو
تو زلال عاشقی بشم بهانه واسه تو
قفل بی صدایی رو بشکنم و داد بزنم
بگم عاشق تو و چشمای ناز تو منم
روز و شب به انتظارت می شینم تا که بیای
هر زمستونو بهارو می بینم تا که بیای
مث ابرای بهاری نم بارون می زنم
همه گل ها می دونن چش به راه تو منم
آخه با تو زندگی زیبا می شه عزیز من
تو بهار آرزو حرف جدایی رو نزن
دوس دارم که قلب تو دریایی و آبی باشه
آسمون قلب تو همیشه آفتابی باشه
هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در وجودت دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست میکشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه
خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام
محبوبم همیشه دوستت خواهم داشت...
خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدارم
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن
عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است که
عشق زاییده تنهایی است.... و تنهایی نیز زاییده عشق است
تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد .... کسی در پیرامونش
نباشد
اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در
درونش نداشته باشد تنها نیست
برعکس کسی که چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میکند
و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در اغوشت نگیرم
تویی آن اسمان صاف و روشن
من این کنج قفس،مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش اید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندنبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم اواز شادی
لبش با بوسه می اید به سویم
اگر ای اسمان ، خواهم که یک روز
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر ، که من مرغی اسیرم
من ان شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
فروغ فرخزاد
صداقت
صدای باران
صدای صداقت تو بود
که در وهم باد گم شد
آهسته بیا
صداقت تو
صدای باران است
اگر میتوانستم فراموشت میکرد اما......
تو در ابی اسمان به من لبخندزدی
تو در خوش اوازترین ترنم ابی اب به قلبم پا گذاشتی
تو در قشنگترین لبخند کودکانه به چشمم نشستی
تو را با نوای قلبم پذیرفتم با اهنگ گوشنواز عشق
تو مرا با مهر خواندی و من.......
به مهمانی سفره ی محبتت امدم
اگرمیشد از یادت میبردم اما.......
تو را با جوهر خونم در پنهانی ترین زوای قلبم با سوزن تیز صبر
حکاکی کرده ام
چگونه میشود نقشی را که حک کرده ای
پاک کرد واز بین برد
من هرگز نمیتوانم و واقعیت این است که چنین چیزی را هم نمیخواهم
من به تو می اندیشم و تو را با هر انچه که وجود دارد میپذیرم
مگر عشق جز این است .......
اه .....ونمیدانم سرنوشت چه بازی است با من میکند
و من برای تو بسان اب روان رودخانه زلالم
باورم کن و با من مثل من باش
پروانه رنگ رنگ زيبا باز آمده اي به خانه ما
در گوشه پنجره نشيني تا باغ قشنگ را ببيني
مهمان قشنگ رنگ رنگم همبازي كوچك قشنگم
امروز كه غنچه هاي زيبا لبخند زند به صورت ما
من مي كنم اين دريچه را باز پروانه من در آ به پرواز

دلم گرفته آسمون
نمی تونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم
نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها
رو شونه ی من اومده
آخ داره باورم میشه
خنده به ما نیومده
خنده به ما نیومده
روزگاریست در این کوچه گرفتار توام
باخبر باش که در حسرت دیدار توام
گفته بودی که طبیب دل هر بیماری
پس طبیب دل من باش که بیمار توام



